تبليغاتX
سرگذشت یک درگذشت

خود خدا هم باورش نمیشه

 

اینو خوندی ؟ : http://islet.blogfa.com/post-138.aspx

هر روز بخون. روزی صد دفعه بخون، چون صبح که از خواب پا می شم اولین چیزی که جلو چشمام شروع میکنن نمایش دادن همین سناریو ه و تا آخر شب اینقدر تکرار میشه، اینقدر تکرا میشه که گند میزنه به کل زندگیم.

میدونی ؟ هنوز هم باورم نمیشه اون آدم تو بودی. هنوز هم باورم نمیشه این جهنمی که الان دارم توش دست و پا میزنم با دستهای تو برام ساخته شد.با دستهایی که همیشه تو دست من بود. همیشه ...

تو زندگیم هر کسی بهم بدی کرد و می تونستم حدس بزنم که ممکنه این یه روزی این کارو بکنه، اما تورو هیچ وقت نه . هیچ وقت !!

و هنوز هم اینها رو باور ندارم و همین باعث عذاب بیشترم میشه . هر روز تو میون حس نفرت ه مطلق و عشق بی حد و حصر غوطه وری و از اینور به اون ور میری . 

کاشکی میدونستم چی رو باور کنم. دیگه خودمم نمی تونم باور کنم.

هیچ کس نمی تونست اینجوری زندگیم رو از هم بپاشونه . بهت تبریک میگم . تو تونستی .

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:13 توسط پژمان |

 

معجزه بارون

 

دیگه معجزه بارون، دروغه این رو می دونم

ندارم طاقت موندن، میرم اینجا نمی مونم

بیا کوله بارت رو، بگیر بریم از اینجا

یه شب شبی بارونی، دل و بزنیم دریا

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:14 توسط پژمان |

 

ممنون

 

ممنون .

امروز روز خوبی بود برام ( برا تورو نمی دونم P: )

دوست دارم این روزهای خوب تکرار شه.

امیدوارم بشه .

راستی مرسی به خاطر صحبت هات، هم آرومم کرد، هم داغونم . اما مرسی . چون باید می شنیدم واقعیت هارو.

کمک کن تو هم :)

بازم مرسی ;)


پ.ن هیچ توجه کردی چقدر میگم مرسی D:

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:37 توسط پژمان |

 

فال قهوه

 

پی اسم ه تو می گشتم، ته یک فنجون خالی

دنبال یه طرح تازه، یه تبسم خیالی

فنجون های لب پریده، قهوه های نیمه خورده

من و عشقی که واسه همیشه مرده

دل به عشق تو سپرده

...


بزرگ ترین ترسم تو زندگی اینه که فراموشم کنی.

اینکه دیگه پژمانی نشناسی.

اینکه بمیرم برات.

...

شایدم کردی و دارم خودمو گول میزنم

اما خدا نکنه باورم بشه که این واقعیت ه

که مردنم حتمی اه

دارم خفه میشم از این بغض

:((

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:16 توسط پژمان |

 

تحمل ميكنم بي تو به هر سختي

 


تو رو ميخوام تموم زندگيم اينه

 دارم ميرم تهِ ديوونگيم اينه

نميرسه به تو حتي صداي من

 تو خوش بختي همين بسه براي من

چيكار كردي كه با قلبم به خاطر تو بيرحمم

تو ميخندي، چه شيرينه گذشتن، تازه ميفهمم


نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:7 توسط پژمان |

 

کاشکی

 

کاشکی خبر نداشتی دیوونه ی نگاتم

یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم

کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم

کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:20 توسط پژمان |

 

صبحت بخیر

 

صبحت بخیر عزیزم

با آنکه گفته بودی

دیشب خدا نگهدار

با آنکه دست سردت

از قلب خسته ی تو

گوید حدیث بسیار


الان آنلاینی و نمی تونم پیغام بدم، صدات کنم و ...

چقدر سخت و درد آوره...

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 8:3 توسط پژمان |

 

نشکن دلمو

 

نشكن دلمو
به خدا آه‌م می‌گیره دامن تو عاقبت یه روز

نگو بی خبری
نگو نمی‌دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز

نگو بی خبری
نگو نمی‌دونی وقتی كه نیستی گریه شده كار این دل عاشق شب و روز

دیوونه نكن
دلمو آه‌م می‌گیره دامن‌تو عاقبت یه روز

نگو بی خبری
نگو نمی‌دونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز

نگو بی‌خبری
نگو نمی‌دونی وقتی كه نیستی گریه شده كار این دل عاشق شب و روز

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 6:31 توسط پژمان |

 

سنگ صبور

 

حالا ای سنگ صبور

واسه من اشکی نریز

آخه اون خاتون عشق

بر نمی گرده عزیز ...

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:27 توسط پژمان |

 

سفر

 

دلم عجیب هواتو کرده،

همسفرم کجایی ؟

قرارمون نبود تنهایی سفر کنی،

قرارمون نبود تنهام بگذاری،

بی تو شاید بشه سفر کرد،

اما سفر بی تو، جز درد هیچ نیست.

کاشکی می شد برگردی از این سفر.

برگردی و همسفرم باشی.

کاشکی، کاشکی، کاشکی ...

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:25 توسط پژمان |