باورنکردنی

اصلا باورم نمیشه

گاهی اوقات که به این رابطه فکر میکنم ناخودآگاه اینقدر ذوق میکنم و خوشحال میشم که نمیتونم خودمو و احساسم و این همه جریان آدرنالین رو کنترل کنم. دوست دارم تو اون لحظه فریاد بزنم و بگم خدارو شکر، خداروشکر بابت این هدیه زیبا، بابت این اتفاق فرخنده، بایت این احساس لذت بخش... واقعا نه تصور اش رو میکردم نه به ذهنم خطور میکرد که این حجم از خوشی اینجوری سرازیر شه تو زندگیم، تو زندگی که آرزوم توش یه کم خوشی و آرامش بود. مثل بیابون برهوتی که در آرزوی چند قطره آب ه، اما با بارون رویایی مواجه میشه که شاید امکانش بر اساس اون موقعیت اش اصلا نبود اما، اما و باز هم اما نمیشه هیچ وقت معحزه رو نادیده گرفت. بارها و بارها اومدم اینجا و اعتراف کردم که من به خدا اعتقاد دارم، من به کسی که باعث به وجود اومدن این قلب پاک شده اعتقاد دارم، من به کسی باعث اتفاق های خوش زندگی هر چند با تاخیر، هر چند ناچیز، هر چند .... من به این اتفاق به اون موجی که باعث شد این اتفاق خوب بی افته اعتقاد دارم و همیشه شکر کردم در همه حال در هر موقعیتی، چه اون موقع که غمگین بودم، چه اون موقع که دلشکسته بود، چه اون موقع که از وجود این همه نعمت هیجان زده بود و ... در همه حال شکر کردم و میکنم و الان هم از همون لحظه هاست که باید و باید و باید به خاطر این لحظه که درش هستم خدا رو شکر کنم.

خدایا شکرت، خدایا، صدامو میشنوی، شکرت. به وجودت پاکت اعتقاد داشته و دارم و خواهم داشت. میدونم که فراموشم نکردی و نمیکنی، کمک ام کن بتونیم زندگی رو اون جور که تو میخوای پیش ببرم و میدونم که تو هم جز شادی برای هیچ یک از بنده های خوبت نمیخوای، پس شکرت و راضی ام به رضات.

 

پ.ن اینقدر هیجان زدم که هر بار به فکرت می افتم که تو این اتفاق دلچسب زندگیم واقعیت داری چنان ذوقی میکنم که حد  حساب نداره  :)

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 2:36 توسط پژمان |

 

روزهای خوب

و همچنان روزهای خوب در پی یکدگیر روانه اند، خدای را شکر ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 14:27 توسط پژمان |

 

23 شهریور 1393

ساعت نزدیک به 4 . به دشت خوابم میاد اما از هیجان نمی تونم بخوابم. امروز شاید میشه گفت بهترین روز این چند وقت بود. باور نکردنی بود و رویایی، تک تک لحظات اش رو میشد به خاطر سپرد و از لحظه لحظه اش لذت برد. باید دست رو به آسمون برد و از خدا به خاطر اینکه تورو سر راه من قرار داد تشکر کرد و ازش سپاسگذار بود.

خیلی کم پیش میاد که کسی وارد زندگیت بشه که مثل خودت باشه و تو اکثر موارد مثل تو فکر کنه و تورو همراهی کنه و خوشحالم از اینکه تو تا حدود خیلی زیادی شبیه به خود منی. بعد از خدا هم باید از تو تشکر کنم که برام بهترین روز ساختی، از وجود نازنین ات تا تموم خاطراتی که باعث شد امروز تو ذهنمون هک بشه .

امروز مورخ 23 شهروور 1393 یکی از بهترین روزهای عمرم تا ابد تو خاطرم خواهد موند.

راستی، یادت نره یه نفر اینجا نشسته و خاطرات و مرور میکنه و برای دیدن دوباره لحظه شماری میکنه و عحیب دلتنگته.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 3:52 توسط پژمان |

 

یعنی میشه؟

ساعت 5 صبح. فقط چند ساعت دیگه مونده تا ببینمت، شاد بهتره بگم همش 12 ساعت دیگه. با احساسات تمام دارم براش لحظه شماری میکنم. خیلی عجیب بود دوره آشنایی ما. کوتاه اما به قدری سریع بود که احساس میکنم الان ماه هاست که میشناسمت، ماهاست که کنارمی ... اینقدر برام دوریت سخت شده، اینقدر تحمل ام از ندیدنت تاق شده که حد نداره.

نمیدونم باید بترسم یا خوشحال باشم. آدم ترسویی هستم این رو خودم بهش اعتقاد دارم، چیزهایی ارزشمندی که تو زندگیم به دست می آرم همیشه ترس از دست دادنشون آزارم میده. دوست ندارم اینطوری باشه . البته هم خوبه هم بد خوب از این بابت که باعث میشه که بهتر رفتار کنم و مراقب خیلی چیزها باشم و بد از این بابت که فکر از دست دادنش هم دردآوره چه برسه به خودش.

الان کمتر از 12 ساعت دیگه تو رو میبینم و میتونم باز دوباره پرشم ازت، پرشم از لحظات ناب با تو بودم از عطرت که همیشه دیوونم کرده و میکنه. میشه زمان کند بگذره ؟ میشه وقت رفتن نرسه ؟ از خداحافظی ها متنفرم. از ندین ها، از نبودن ها، از همه "ن" هایی که میاد اول تمام شدنی ها و به نشدنی ها تبدیلشون میکنه، متنفرم.

میدونم رابطه ما پیشرفت میکنه و ما روزهای بهتر و در مواردی هم سخت پیش رو داریم و امیدوارم در هر 2 حالت این تو باشی که کنارمی و همراهمی. همراه تمامی لحظات زندگی. امیدوارم که به این نتیجه برسم که اون نیمه گمشدم که سالیان سال دنبالش گشتم تو بوده باشی.

مثل همیشه منتظرتم، مثل همیشه با دلی سرشار از ذوق مرگی از لحظه دیدنت و با قلبی پر از دوست داشتن های ناب. زود بیا، زوده زود ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 5:7 توسط پژمان |

 

عطر تنت

ساعت 3.5 ...

رفتیم که مثلا با هم بخوابیم! یا در واقعیت تو بخوابی و من بمونم با فکرت و یادت و بوی عطر تنت ...

باورت نمیشه تو سینما می اومدم نزدیک میشدم بهت تا بوت کنم، دوست داشتم تو این چند روزی که بین دیدارهامونه بتونم بوت رو به خاطرم بپسارم، هر چی بتونم بیشتر وقتی دلتنگت میشم، تجسم ات کنم رو دوست دارم. اون موقع حس میکنم کنارمی، کافیه که فقط چشمهامو ببندم و اکشن ...

با اون خنده های زیبا با اون چشمهای رویایی و با اون عطری که هوش از سر آدم میبره و ... جلوم ظاهر میشی و من از اینکه هنوز کنارمی ناخودآگاه دلتنگی هامو فراموش میکنم و ته دلم از وجودت قنج میره و قند تو دلم آب میشه و پیش خودم میگم، خدارو شکر! خدارو شکر که هستی. تو کسی بودی که ارزش صبر کردن تو این همه سال رو داشتی. حتی زمان های بیشتری هم قرار بود طول بکشه، اگر می دونستم این تویی که قراره وارد زندگیم بشی بازم صبر میکردم.

یعد لحظاتی رو با این فکر سر میکنم تا کم کم دوباره وارد واقعیت بشم و جای خالیتو حس کنم و اون موقع حالم گرفته شده که ای بابا باید صبر کنم برای دیدن اش . 2 روز ! 2 روز باید صبر کن . 2 روزی که دیگه مثل قدیم 2 ساعت نیست . 2 سال ه.

اما باز پیش خودم تکرار میکنم که پژمان خوشحال باش . خوشحال باش که کنارته، خوشحال باش که خوشحالش میکتی، خوشحال باش که با هم خوب هستید، خوشحال باش که برای هم مهم اید، خوشحال باش که دوست دارید هم دیگه رو و خوشحال باش که زندگیتون با هم پیوند خورده.

و من خوشحال میشم و سعی میکنم خودم رو کنترل کنم هر چند که کنترل اش سخته.

حالا هم باز باید 2 روز بگذره تا بتونم لمست کنم، تا بتونیم فاصله هارو به صفر برسونم ... هر چند طبق معمول سخت اما امیدوارم که زود بگذره. دعا میکنم که این 2 روز قد چند ساعت و اون چند ساعت دیدارمون قد چند سال بگذره.

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 3:31 توسط پژمان |

 

مدار بی قراری

آخر دنیا همین جاست
دیر یا زود دیر میشه
هر چی کابوس دیده بودیم
دیر یا زود تعبیر میشه
فکر باختنت منو با دلهره درگیر کرده
زودتر از گذر عمر منو این غم پیر کرده
زندگیم روی مدار بی قراری سپری شد
این طواف بی هیاهو قصه ی در به دری شد
راه برگشتن ندارم
به جنون کشیده کارم
ای همه دارو ندارم
تورو دارم یا ندارم
زندگیم روی مدار
این طواف بی هیاهو
زندگیم روی مدار
بی قراری

...

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 4:38 توسط پژمان |

 

چشم تو

میشه با ستاره های چشم تو       مغرب نو مشرق نو بر پا کرد

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 4:30 توسط پژمان |

 

ثانیه ها ...

ساعت نزدیک به 4 صبح. بعد از 2 ساعت بی وقفه حرف زدن باهات الان اینجام و برات از دلتنگی هام  مینویسیم. چقدر میتونم برات بگم دلتنگتم، دلتنگتم، دلتنگتم، .... تکراری میشم برات، فکر میکنم معنی واقعی دلتنگی با این همه گفتن از بین میره. اما چه کنم! چند سال مثل یه آتشفشان خاموش بودم دیگه نمی تونم حس خوب عاشقی رو پنهان کنم، دیگه ناخودآگاه فوران میکنم هر بار، چیزی هم جز سوختن نصیبم نمیشه.

هر بار این حس از وقت دیدنت شروع میشه و تا ابد ادامه پیدا میکنه. میدونی راستش حتی وقتی میبینم ات بازم دلتنگتم، دلتنگ رفتن ات، دلتنگ نبودنت، دلتنگ اون دستهات، نگاه های نافذ و گیرا... وقتی اون جوری نگام میکنی دنیا رو بهم میدی و دروغ نگم از اون نگاه هم خجالت میکشم، طاقت زل زدن تو اون چشمها رو ندارم، کم میارم گاهی جلوی اون نگاه هات... اینقدر دوستشون دارم که دلم میخواد دکمه Pause ی بود و من میزدم و تا ابد برای خودم تو اون حالت نگه اشون میداشتم. وقتی دست هاتو تو دست هام دارم ، وقتی کنارتم و دستم رو دورت حلقه میکنم میخوام تو همون حالت دنیا به پایان برسه، میخوام همه چی با تو شروع شه و به تو ختم شه. می خوام کنار تو آروم بگیرم اما ساعت، این ساعت لعنتی براش هیچ چی مهم نیست، نه دلتنگی های من، نه نگاه های تو، نه هیچ چی دیگه ای. هر چی دلت میخواد یواش تر بره لج میکنه و تند تر میره. کم کم دارم از هر همه ساعت های دنیا متنفر میشم.

اما هیچ چاره ای نیست باید تحمل کنم این حس رو. عاشقی آمیزه ای از درد و خوشی ه. درداش لحظات دور از تو بودن و خوشیش حس با تو بودن.

امروز فاصلمون خیلی ناچیز بود، دوست داشتم میون اون همه جمعیت تو آغوش بکشمت و ببوسمت. داشتم منفجر میشدم از اون همه حس دوست داشتن که داشت از تو مثل اسید میخورد وجودمو. نتونستم، نشد.

کو تا پنجشنبه ! 62 ساعت دیگه، 3720 دقیقه دیگه، 223200 ثانیه دیگه و من میشمرم ثانیه هارو برای روز دیدارت ... 223199 ثانیه ، 223198 ثانیه ... زود بیا خوب ؟ نذار دلتنگیم که گاهی تبدیل به بغض میشه به گریه تبدیل بشه . زود بیا عزیزم، زود بیا ...

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 4:21 توسط پژمان |

 

مرد

مـــــرد که باشي
وقتي دست زنـي را عـــــــــاشقانه مي گيري
تازه مي فهمي مــرد بودن را بايد
ميـانِ دستـــانِ ظـــريف زن احساس کرد

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 2:23 توسط پژمان |

 

حس

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی

 

پ.ن واقعا عحیبه تو این وقت کم این همه احساس بینمون، ترس از از بین رفتن اش از همین الان گریبان گیرم شده. امیدوارم همیشه همینطور باشیم . امیدوارم کاری نکنیم که روزهای بدی رو ببینیم. امیدوارم، فقط همین.

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 2:40 توسط پژمان |