حس کوفتی

نمیدونم چه مرگمه! همش فکر میکنم عقبم! همش فکر میکنم دیره. این فکر داره دیوانم میکنم.

از اینکه همش فکر میکنی باید یه کاری کنی اما نمیکنی.

از اینکه همش فکر میکنم دارم وقتم رو الکی میدم میره ناراحتم.

تا حدودی هم همینجوره.

ایراد کار اینجاست که نمیدونم باید از کجا شروع کنم . هدف رو میشناسم اما نقطه استارت ماجرا رو نمیدونم کجاست.

دارم دیوانه میشم با این حس کوفتی که هر روش میاد و گند میزنه به احوالاتم.

کاشکی یکی بود راهنماییم میکرد. کاشکی یکی بود کمک میکرد. دستم رو میگرفت و میبرد نقطه شروع و بهم میگفت حالا تلاش کن. اون موقع نشون میدادم آخر داستان به کجا ختم میشه.

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم آذر 1393ساعت 3:57 توسط پژمان |

 

تولد

همه جی داره مثل یه خواب پیش میره

یه خواب شیرین، یه رویای دلنشین ...

تصورش هم رو هم نمیکردم یه روزی به این جا برسم، به این نقطه که هستم.

همیشه اضطراب داشتم از فکر کردن به این موضوعات، اما تو اینقدر دلنشین و دوست داشتنی هستی که نمیتونم به این چیزها فکر نکنم. تو باعث تولد دوباره منی، امیدوارم یه تولد فرخنده ای باشه، چیزی که تا ابد فرا رسیدن اش رو با هم جشن بگیریم و از کنار هم بودن لذت ببریم ...


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 2:27 توسط پژمان |

 

لیلی

خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و لیلی گل است.

خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.

اما گفت: نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.

دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.

نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

 

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 1:23 توسط پژمان |

 

آرامش مطلق

باز من در حال شمارش ساعت ام!

با تو توی این مدت خیلی چیزها تجربه کردم، خیلی خاطره ها داشتم، خاطراتی که شاید باید کم کم 1 سال طول می کشید تا به وجود می اومد، اما تو کمتر از 3 ماه همشون اتفاق افتاد. خاطراتی که تک تکشون تو خاطرم می مونه. هر روز برام یه سورپرایز بود با یه خاطره قشنگ.

یکی دیگه از همین خاطره ها هم شاید میتونم بگم تا چند ساعت دیگه قرار اتفاق بی افته. همیشه تو ذهنم، لذت تجربه یه همچین حسی رو مرور میکردم و با اینکه تجربه اش نکردم اما براش لحظه شماری میکردم. چون فکر میکردم میتونه یکی از فشنگ ترین دقایق عمر آدمی باشه.

حالا بازم باید خودم رو مشغول کنم به کارهای مسخره و مزخرف که فقط زمان بگذره، بگذره و برسیم به نقطه شروع و من از نقطه شروع استرس بگیرم برای نقطه پایان. اما اینبار نه! اینبار موضوع فرق میکنه. اینبار داستان به گونه ای قراره پیش بره که من به آرامش مطلق برسم.

امیدوارم همونجوری باشه که فکرش رو میکردم. با وجود تو مطمئنم که همونه.

 

نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت 22:40 توسط پژمان |

 

عشق

اگر صبح زودتر از من بیدار شدی
بوسم کن
اما اگر من زودتر بیدار شدم
بر سینه ات منتظر همان بوسه می میرم...

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 23:5 توسط پژمان |

 

نگران نباش

نگران آینده تی دلشوره داری تو هر حالتی
نمیدونی چی خوبه چی بد نمیدونی چیکار باید کرد
مسیرت از سنگ پر میشه دلت یه وقتایی دلخور میشه از این و اون
اما بدون
که هرچی که باید اتفاق بیفته میفته یه روزی
نگران نباش
چون هرچی که باید اتفاق بیفته میفته یه روزی
نگران نباش

به خط های مستقیم مسیرت خیره شو و هیچوقت اسیر پشت سر نشو
تو خاطره نرو
مثل باد از کنار آدما رد شو بزار پشت سرت بگن بهم این دیوونه رو
بگن این دیوونه رو

فقط تو خلوت بگو با خودت همش بگو
بگو هر سقوط یعنی شروع پروازم
تموم دنیا اگه دست به دست هم بدن
سرراه تو یه سد باشن بــــــازم

هرچی که باید اتفاق بیفته میفته یه روزی
نگران نباش
چون هرچی که باید اتفاق بیفته میفته یه روزی
نگران نباش

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 14:50 توسط پژمان |

 

بانوی من

ﻣﻦ ﺍﻣﺎ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﮐﻠﻤﻪ ﮐﻢ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ
ﺑﺎﻧﻮﯼ ﻣﻦ !
ﺷﻌﺮ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻣﺪﯼ ﺑﺎ ﭼﺸﻢﻫﺎﻡ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ...

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 4:35 توسط پژمان |

 

بیدارم نکن

ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ
ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻧﺒﻮﺩﻩﺍﻡ
ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﻧﮑﻦ
ﺯﺧﻢ ﺩﻟﻢ
ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺳﺮ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ ﭘﺎﯾﯿﺰ !
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﯾﺎ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﻢ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻧﮓﻫﺎ ﺑﺎﻝ ﺑﺰﻧﻢ
ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﻧﮑﻦ

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 20:59 توسط پژمان |

 

مرسی

مرسی که هستی
و هستی را رنگ می‌‌آمیزی
هیچ چیز از تو نمی‌خواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو...
نه،
راه نرو
می‌ترسم پلک بزنم
دیگر نباشی...

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 14:14 توسط پژمان |

 

شیرین

روزها از پی هم می آیند و خوشبختی لحظه به لحظه به ما نزدیک تر میشه

وقتی بر میگردی به عقب نگاه میکنی میبینی که واقعا این همه صبر بی فایده نبوده

و ایمان میاری به جمله "گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی"

و چه حلوایی شیرین از تو و این لحظات ...

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 1:28 توسط پژمان |