عشق

اگر صبح زودتر از من بیدار شدی
بوسم کن
اما اگر من زودتر بیدار شدم
بر سینه ات منتظر همان بوسه می میرم...

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 23:5 توسط پژمان |

 

نگران نباش

نگران آینده تی دلشوره داری تو هر حالتی
نمیدونی چی خوبه چی بد نمیدونی چیکار باید کرد
مسیرت از سنگ پر میشه دلت یه وقتایی دلخور میشه از این و اون
اما بدون
که هرچی که باید اتفاق بیفته میفته یه روزی
نگران نباش
چون هرچی که باید اتفاق بیفته میفته یه روزی
نگران نباش

به خط های مستقیم مسیرت خیره شو و هیچوقت اسیر پشت سر نشو
تو خاطره نرو
مثل باد از کنار آدما رد شو بزار پشت سرت بگن بهم این دیوونه رو
بگن این دیوونه رو

فقط تو خلوت بگو با خودت همش بگو
بگو هر سقوط یعنی شروع پروازم
تموم دنیا اگه دست به دست هم بدن
سرراه تو یه سد باشن بــــــازم

هرچی که باید اتفاق بیفته میفته یه روزی
نگران نباش
چون هرچی که باید اتفاق بیفته میفته یه روزی
نگران نباش

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 14:50 توسط پژمان |

 

بانوی من

ﻣﻦ ﺍﻣﺎ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﮐﻠﻤﻪ ﮐﻢ ﻣﯽﺁﻭﺭﻡ
ﺑﺎﻧﻮﯼ ﻣﻦ !
ﺷﻌﺮ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻢ.
ﻭﻗﺘﯽ ﺁﻣﺪﯼ ﺑﺎ ﭼﺸﻢﻫﺎﻡ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ...

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 4:35 توسط پژمان |

 

بیدارم نکن

ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ
ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺑﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻧﺒﻮﺩﻩﺍﻡ
ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﻧﮑﻦ
ﺯﺧﻢ ﺩﻟﻢ
ﺍﺯ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺳﺮ ﺑﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﻧﺎﺭﻧﺠﯽ ﭘﺎﯾﯿﺰ !
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﯾﺎ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺸﻢ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﻧﮓﻫﺎ ﺑﺎﻝ ﺑﺰﻧﻢ
ﺑﯿﺪﺍﺭﻡ ﻧﮑﻦ

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 20:59 توسط پژمان |

 

مرسی

مرسی که هستی
و هستی را رنگ می‌‌آمیزی
هیچ چیز از تو نمی‌خواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو...
نه،
راه نرو
می‌ترسم پلک بزنم
دیگر نباشی...

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 14:14 توسط پژمان |

 

شیرین

روزها از پی هم می آیند و خوشبختی لحظه به لحظه به ما نزدیک تر میشه

وقتی بر میگردی به عقب نگاه میکنی میبینی که واقعا این همه صبر بی فایده نبوده

و ایمان میاری به جمله "گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی"

و چه حلوایی شیرین از تو و این لحظات ...

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 1:28 توسط پژمان |

 

باورنکردنی

اصلا باورم نمیشه

گاهی اوقات که به این رابطه فکر میکنم ناخودآگاه اینقدر ذوق میکنم و خوشحال میشم که نمیتونم خودمو و احساسم و این همه جریان آدرنالین رو کنترل کنم. دوست دارم تو اون لحظه فریاد بزنم و بگم خدارو شکر، خداروشکر بابت این هدیه زیبا، بابت این اتفاق فرخنده، بایت این احساس لذت بخش... واقعا نه تصور اش رو میکردم نه به ذهنم خطور میکرد که این حجم از خوشی اینجوری سرازیر شه تو زندگیم، تو زندگی که آرزوم توش یه کم خوشی و آرامش بود. مثل بیابون برهوتی که در آرزوی چند قطره آب ه، اما با بارون رویایی مواجه میشه که شاید امکانش بر اساس اون موقعیت اش اصلا نبود اما، اما و باز هم اما نمیشه هیچ وقت معحزه رو نادیده گرفت. بارها و بارها اومدم اینجا و اعتراف کردم که من به خدا اعتقاد دارم، من به کسی که باعث به وجود اومدن این قلب پاک شده اعتقاد دارم، من به کسی باعث اتفاق های خوش زندگی هر چند با تاخیر، هر چند ناچیز، هر چند .... من به این اتفاق به اون موجی که باعث شد این اتفاق خوب بی افته اعتقاد دارم و همیشه شکر کردم در همه حال در هر موقعیتی، چه اون موقع که غمگین بودم، چه اون موقع که دلشکسته بود، چه اون موقع که از وجود این همه نعمت هیجان زده بود و ... در همه حال شکر کردم و میکنم و الان هم از همون لحظه هاست که باید و باید و باید به خاطر این لحظه که درش هستم خدا رو شکر کنم.

خدایا شکرت، خدایا، صدامو میشنوی، شکرت. به وجودت پاکت اعتقاد داشته و دارم و خواهم داشت. میدونم که فراموشم نکردی و نمیکنی، کمک ام کن بتونیم زندگی رو اون جور که تو میخوای پیش ببرم و میدونم که تو هم جز شادی برای هیچ یک از بنده های خوبت نمیخوای، پس شکرت و راضی ام به رضات.

 

پ.ن اینقدر هیجان زدم که هر بار به فکرت می افتم که تو این اتفاق دلچسب زندگیم واقعیت داری چنان ذوقی میکنم که حد  حساب نداره  :)

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393ساعت 2:36 توسط پژمان |

 

روزهای خوب

و همچنان روزهای خوب در پی یکدگیر روانه اند، خدای را شکر ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 14:27 توسط پژمان |

 

23 شهریور 1393

ساعت نزدیک به 4 . به دشت خوابم میاد اما از هیجان نمی تونم بخوابم. امروز شاید میشه گفت بهترین روز این چند وقت بود. باور نکردنی بود و رویایی، تک تک لحظات اش رو میشد به خاطر سپرد و از لحظه لحظه اش لذت برد. باید دست رو به آسمون برد و از خدا به خاطر اینکه تورو سر راه من قرار داد تشکر کرد و ازش سپاسگذار بود.

خیلی کم پیش میاد که کسی وارد زندگیت بشه که مثل خودت باشه و تو اکثر موارد مثل تو فکر کنه و تورو همراهی کنه و خوشحالم از اینکه تو تا حدود خیلی زیادی شبیه به خود منی. بعد از خدا هم باید از تو تشکر کنم که برام بهترین روز ساختی، از وجود نازنین ات تا تموم خاطراتی که باعث شد امروز تو ذهنمون هک بشه .

امروز مورخ 23 شهروور 1393 یکی از بهترین روزهای عمرم تا ابد تو خاطرم خواهد موند.

راستی، یادت نره یه نفر اینجا نشسته و خاطرات و مرور میکنه و برای دیدن دوباره لحظه شماری میکنه و عحیب دلتنگته.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 3:52 توسط پژمان |

 

یعنی میشه؟

ساعت 5 صبح. فقط چند ساعت دیگه مونده تا ببینمت، شاد بهتره بگم همش 12 ساعت دیگه. با احساسات تمام دارم براش لحظه شماری میکنم. خیلی عجیب بود دوره آشنایی ما. کوتاه اما به قدری سریع بود که احساس میکنم الان ماه هاست که میشناسمت، ماهاست که کنارمی ... اینقدر برام دوریت سخت شده، اینقدر تحمل ام از ندیدنت تاق شده که حد نداره.

نمیدونم باید بترسم یا خوشحال باشم. آدم ترسویی هستم این رو خودم بهش اعتقاد دارم، چیزهایی ارزشمندی که تو زندگیم به دست می آرم همیشه ترس از دست دادنشون آزارم میده. دوست ندارم اینطوری باشه . البته هم خوبه هم بد خوب از این بابت که باعث میشه که بهتر رفتار کنم و مراقب خیلی چیزها باشم و بد از این بابت که فکر از دست دادنش هم دردآوره چه برسه به خودش.

الان کمتر از 12 ساعت دیگه تو رو میبینم و میتونم باز دوباره پرشم ازت، پرشم از لحظات ناب با تو بودم از عطرت که همیشه دیوونم کرده و میکنه. میشه زمان کند بگذره ؟ میشه وقت رفتن نرسه ؟ از خداحافظی ها متنفرم. از ندین ها، از نبودن ها، از همه "ن" هایی که میاد اول تمام شدنی ها و به نشدنی ها تبدیلشون میکنه، متنفرم.

میدونم رابطه ما پیشرفت میکنه و ما روزهای بهتر و در مواردی هم سخت پیش رو داریم و امیدوارم در هر 2 حالت این تو باشی که کنارمی و همراهمی. همراه تمامی لحظات زندگی. امیدوارم که به این نتیجه برسم که اون نیمه گمشدم که سالیان سال دنبالش گشتم تو بوده باشی.

مثل همیشه منتظرتم، مثل همیشه با دلی سرشار از ذوق مرگی از لحظه دیدنت و با قلبی پر از دوست داشتن های ناب. زود بیا، زوده زود ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 5:7 توسط پژمان |