ترس

راستش رو بگم خیلی میترسم، از حس این مسئولیتی که روی دوشم خواهد بود. از این همه مشکلاتی که دارم به جون میخرم، با این همه دلهره ای که از کارم و شغلم دارم خیلی سخته .

اما زور عشقت بیشتره، زور نگاه ات بیشتر از اونی که بخواد من رو متوقف کنه از کاری که داریم میکنیم، از پیوندی که داریم با هم می بندیم. حس داشتن ات داره من به سمت جلو هل میده با وجود همه مشکلات و نگرانی ها. با وجود ترس عمیقی که دارم.

گفتم بهت که از هر چیز جدید میترسم، مخصوصا الان که ترس های مختلف اعم از مادی و احساسی دور  برم رو فرا گرفته. اما عشقت مثل نوری هست که تو این تاریکی میدرخشه و امیدوارم میکنه به جلو رفتن، به ادامه دادن.

دعا کن عشقم، دعا کن همه چی خوب پیش بره . سخته اما تموم میشه . اما دعا کن سخت تر از اینی که هست نشه. خدا همیشه باهام بوده و هست . خدایا شکرت ، تا اینجاش هم که هستم اگر لطف تو نبود معلوم نبود الان کجا ها بودم . شکرت شکرت شکرت ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 2:37 توسط پژمان |

 

درخواست داشتن ات

دیشب همه چی خوب بود، درسته با یه کم ناراحتی شروع شد اما خوب شد، بهتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم.

و من در بدو ورود، محو زیبایی تو ...

و خاطره های که از آن ماند به جا ...

 

پ.ن چاقو خالی، مهندس کامپیوتر، تعداد س، جایزه مانی ...

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم دی 1393ساعت 13:37 توسط پژمان |

 

دلبرکم

بگذار برات کتاب بخوانم
بنشين اينجا
کتاب را بگير توی دست‌هات
ورق بزن
دستم را دورت حلقه می‌کنم
از بالای شانه‌ات
کتاب
نفس می‌کشم
لای موهات
ورق بزن...

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 23:3 توسط پژمان |

 

تو که نیستی زندگیمو زیر پای کی بریزم ... ؟

ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﺩﺳﺖﻫﺎﻡ ﭼﻪ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻥ ﻣﯽﺷﻮﺩ
ﻟﺒﺎﺱﻫﺎﻡ ﭼﻪ ﺑﯽﻣﺼﺮﻑ
ﭼﻪ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ
ﺁﺭﺍﻣﺶ ﻗﺸﻨﮓ !
ﺭﺩ ﺍﻧﮕﺸﺖﻫﺎﺕ ﺭﺍ
ﺍﺯ ﮐﺪﺍﻡ ﺩﮔﻤﻪ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟

 

نوشته شده در شنبه ششم دی 1393ساعت 13:18 توسط پژمان |

 

زیبا

همین که یاد تو با منه زیباست
به عشقت نبض من میزنه زیباست
نگاه  کن توی آیینه جادو میشی
ببین تصویر تو عین یه رویاست , ببین چه زیباست , ببین چه زیباست ؛ ...
یه  لحظتو به یه دنیا نمی دم
اگرچه فرصتی کوتاه باشه
می خوام تا وقتی که زنده م عزیزم
دلم با عشق تو همراه باشه
سرت رو اگه رو شونم  میزاری سکوت بینمونو دوست دارم
تو وقتی با منی راحت می تونم تو هر شرایطی طاقت بیارم
یه  لحظتو به یه دنیا نمی دم
اگرچه فرصتی کوتاه باشه
می خوام تا وقتی که زنده م عزیزم
دلم با عشق تو همراه باشه
همین که یاد تو با منه زیباست
به عشقت نبض من میزنه زیباست
همین خوبه که تو باشی و دنیا , پر از انگیزه و دلبستگی شه
بدونی که تموم اونچه هستم توی وجود تو خلاصه میشه

 

پ.ن مرسی بابت همه این احساس های خوب، مرسی بابت این دنیای زیبایی که برام ساختی، مرسی از اینکه کنارمی ...

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم دی 1393ساعت 1:19 توسط پژمان |

 

حس کوفتی

نمیدونم چه مرگمه! همش فکر میکنم عقبم! همش فکر میکنم دیره. این فکر داره دیوانم میکنم.

از اینکه همش فکر میکنی باید یه کاری کنی اما نمیکنی.

از اینکه همش فکر میکنم دارم وقتم رو الکی میدم میره ناراحتم.

تا حدودی هم همینجوره.

ایراد کار اینجاست که نمیدونم باید از کجا شروع کنم . هدف رو میشناسم اما نقطه استارت ماجرا رو نمیدونم کجاست.

دارم دیوانه میشم با این حس کوفتی که هر روش میاد و گند میزنه به احوالاتم.

کاشکی یکی بود راهنماییم میکرد. کاشکی یکی بود کمک میکرد. دستم رو میگرفت و میبرد نقطه شروع و بهم میگفت حالا تلاش کن. اون موقع نشون میدادم آخر داستان به کجا ختم میشه.

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم آذر 1393ساعت 3:57 توسط پژمان |

 

تولد

همه جی داره مثل یه خواب پیش میره

یه خواب شیرین، یه رویای دلنشین ...

تصورش هم رو هم نمیکردم یه روزی به این جا برسم، به این نقطه که هستم.

همیشه اضطراب داشتم از فکر کردن به این موضوعات، اما تو اینقدر دلنشین و دوست داشتنی هستی که نمیتونم به این چیزها فکر نکنم. تو باعث تولد دوباره منی، امیدوارم یه تولد فرخنده ای باشه، چیزی که تا ابد فرا رسیدن اش رو با هم جشن بگیریم و از کنار هم بودن لذت ببریم ...


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 2:27 توسط پژمان |

 

لیلی

خدا به شیطان گفت: لیلی را سجده کن. شیطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و لیلی گل است.

خدا گفت: سجده کن، زیرا که من چنین می خواهم.
شیطان سجده نکرد. سرکشی کرد و رانده شد؛ و کینه لیلی را به دل گرفت.
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو کند و تا واپسین روز حیات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.

اما گفت: نمی توانی، هرگز نمی توانی. لیلی دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهی اش را نمی توانی حتی تا واپسین روز حیات.

شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود.
و می کوشد بال لیلی را زخمی کند. عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد.

دستهایش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامی لیلی را می خواهد. بهانه بودنش تنها همین است.
می خواهد قصه لیلی را به بی راهه کشد.

نام لیلی، رنج شیطان است. شیطان از انتشار لیلی می ترسد.
لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد.

 

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 1:23 توسط پژمان |

 

آرامش مطلق

باز من در حال شمارش ساعت ام!

با تو توی این مدت خیلی چیزها تجربه کردم، خیلی خاطره ها داشتم، خاطراتی که شاید باید کم کم 1 سال طول می کشید تا به وجود می اومد، اما تو کمتر از 3 ماه همشون اتفاق افتاد. خاطراتی که تک تکشون تو خاطرم می مونه. هر روز برام یه سورپرایز بود با یه خاطره قشنگ.

یکی دیگه از همین خاطره ها هم شاید میتونم بگم تا چند ساعت دیگه قرار اتفاق بی افته. همیشه تو ذهنم، لذت تجربه یه همچین حسی رو مرور میکردم و با اینکه تجربه اش نکردم اما براش لحظه شماری میکردم. چون فکر میکردم میتونه یکی از فشنگ ترین دقایق عمر آدمی باشه.

حالا بازم باید خودم رو مشغول کنم به کارهای مسخره و مزخرف که فقط زمان بگذره، بگذره و برسیم به نقطه شروع و من از نقطه شروع استرس بگیرم برای نقطه پایان. اما اینبار نه! اینبار موضوع فرق میکنه. اینبار داستان به گونه ای قراره پیش بره که من به آرامش مطلق برسم.

امیدوارم همونجوری باشه که فکرش رو میکردم. با وجود تو مطمئنم که همونه.

 

نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت 22:40 توسط پژمان |

 

عشق

اگر صبح زودتر از من بیدار شدی
بوسم کن
اما اگر من زودتر بیدار شدم
بر سینه ات منتظر همان بوسه می میرم...

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 23:5 توسط پژمان |