گذشته

وقتی به گذشته نگاه میکنی و میبینی چه کسایی برات تو زندگیت اهمیت داشتن، دوست داری بالابیاری به همه تفکراتت که باعث شدن از وقتی که براشون هدر کردی عذاب وجدان بگیری ...

 

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 5:48 توسط پژمان |

 

رابطه ها و دوستی ها

داشتم به این موضوع فکر میکردم که چقدر آنی و سریع بعضی آدم ها از چشمم می افتن . شدن مثل یه ظرف آب که قطره قطره سعی میکنی بهشون احساس پیدا کنی و ظرف و پر کنی، بعد تو یه روز یه جا با یه حرکت ترک می خورن  و می شکنن، تمام .

قبلنا اینچوری نبودم ، درگیر ظرف شکسته و آب اش میشدم . الان نه . 1 روز ناراحتم و واسلام .

نمیدونم خوبه یا بد. هر چی هست از این دلگیرم که چرا آدم ها اینجوری شدن . چرا اینقدر راحت همه چی رو خراب میکنند. تو این دور و زمونه که سخت میشه به کسی اعتماد کرد اینها هم با این کاراشون گند میزنن به اون یه ذره اعتمادی که تو دلت بود، و باعث میشن بشی یه آدمی مثل من، که بگه به درک، دیگه برام مهم نیست، برای چی باید برای بودن اش تلاش کنم، بره و بر نگرده ...

اینجوری قشنگ تره جدا ؟

 

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 0:27 توسط پژمان |

 

تناقض

"چقدر سخته کسی رو دوست داشه باشی و اون تورو نخواد، بعد مجبور باشی برای ادامه زندگیت هم که شده با آدم های دیگه ای رابطه برقرار کنی ..."

گاها پیش اومده که این حال و داشتم و گاها جمله بالا حسم رو نسبت به کسی تداعی میکرد.

بعد یه مدت هم واقعا از سرم پریده این فکرو ریلکس. باید به این نتیجه برسم که خیلی زوده که بخوام برای بعضی از آدمها فکر های زیاد از حد بکنم تا بعدا بخوام به حرف خودم بخندم .

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 1:49 توسط پژمان |

 

آخرین بار

از دست من میری
از دست تو میرم
تو زنده می مونی
منم که می میرم
تو رفتی از پیشم
دنیامو غم ورداشت
برداشت ما از عشق
باهم تفاوت داشت

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 16:40 توسط پژمان |

 

باش تا ببینی

باش تا ترانه
با حضورت عاشقانه تر شه
باش تا نذاریم به شبامون
با گریه سر شه
باش تا ستاره با حصورت روشنی بگیره
باش تا نذاریم که این احساس
تو دلم بمیره

باش تا ببینی
که من بیمارم از غم
باش تا ببینی
چشم بی تابه از اشک
با من نبودی
که دردامو بدونی
باش تا ببینی
که من بیدارم هرشب

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 23:23 توسط پژمان |

 

تو خود آنی

نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه نویدم
نه سلامم نه علیکم
نه سیاهم نه سپیدم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمایم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته و برده ی دینم
نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستاده ی پیرم
نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم نه چنین است سرنوشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم
نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم:
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به های است ونه هو
نه به این است ونه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را:
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خود تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
تو اسرار نهانی همه جا
تو نه یک جای
نه یک پای
همه ای با همه ای هم همه ای
تو سکوتی تو خود باغ بهشتی
ملکوتی تو به خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک خدایی
نه که جزیی
نه چون آب در اندام سبویی
خود اویی
به خود آی تا به در خانه ی متروکه ی هر عابد و زاهد ننشینی و
به جز روشنی و شعشعه ی پرتوی خود هیچ نبینی
و
گل وصل بچینی…..!

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 23:10 توسط پژمان |

 

نمی دانم

ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺩﻝﺗﻨﮕﯽ ﻋﺎﺷﻖﺗﺮﻡ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻘﯽ
ﺩﻝﺗﻨﮓﺗﺮ !
ﻓﻘﻂ ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ
ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﻨﯽ
ﺑﯽ ﺁﻥﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﻭ ﺭﻓﺘﻪﺍﯼ
ﺑﯽ ﺁﻥﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ ...

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 1:43 توسط پژمان |

 

منو به حالِ من رهـــــــــــا نکن

منو به حالِ من رها نکن
تو که برایِ من همه کسی
اگه هنوزم عاشقِ منی
چرا به دادِ من نمیرسی
من از تصور نبودنت
رو شونه ی تو گریه می کنم
منی که دل بریدم از همه
ببین برای تو چه می کنم
تمام عمر رد شدم ازت
ببین کجا شدم اسیر تو
به پشت سر نگاه نمی کنم
که برنگردم از مسیر تو
به حد مرگ می پرستمت
ولی برای عشق تو کمه
خودت به من بگو بهشت تو
کجای این همه جهنمه.....

منو به حالِ من رهـــــــــــا نکن

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 15:56 توسط پژمان |

 

احساس پاک

برای ِ خنده های ِ تو تمام ِ عمرم و دادم
اگه دوست نداشتم که
کنارت وای نمیستادم

تو آغوش ِ تو بیدار و
تو آغوش ِ.تو خوابیدم
اگه این زندگی داره تموم میشه به این زودی
تو تنها آرزوی ِ من، تو تنها عشق ِ من بودی

تو میدونی کسی مثل ِ من از وابستگی واست نمیخونه
تو میدونی کسی مثل ِ من
این احساس ِ پاکت رو نمیدونه

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 17:13 توسط پژمان |

 

دلتنگتم

امشب دلم بیشتر هر از هر شب دیگه برات تنگ شده

برای چشمات

برای لبخند زیبات

برای صدای دلنشین ات

پرم از دلتنگی های گاه به گاه بی حاصل

دلتنگ گذشته ها هم شدن برای خود عالمی داره

کاش با دلتنگی های واقعی و خوب میشد جاشون رو پر کرد

...

 

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت 3:40 توسط پژمان |