islet

islet

آنچه گذشت

بوسه هاي تو ...

اگر به خوابم نميآيي
پس اين بوي پرتقال از کجاست ؟
اگر در رگهايم بال نميزني
چرا پروانهها رنگارنگ و قشنگند ؟
و اگر بر زانوانم شيرينزباني نميکني
اين شعرها از کجا ميجوشد؟
سبز آبي کبود
بودن يا نبودنت
چه فرقي دارد ؟
خيال خندههات
سرتاپاي مرا ارديبهشت ميکند
بانوي من
همچون شکوفههاي گي?س
بوسههاي تو آن سوي آينه
لبهاي مرا بهشت ميکند
بگذار خيال کنم
آينه پر از نگاه توست...

 
نوشته شده در دوشنبه سيزدهم بهمن 1393ساعت 1:49 توسط پژمان | نظر بدهيد

 

ترس

راستش رو بگم خيلي ميترسم، از حس اين مسئوليتي که روي دوشم خواهد بود. از اين همه مشکلاتي که دارم به جون ميخرم، با اين همه دلهره اي که از کارم و شغلم دارم خيلي سخته .

اما زور عشقت بيشتره، زور نگاه ات بيشتر از اوني که بخواد من رو متوقف کنه از کاري که داريم ميکنيم، از پيوندي که داريم با هم مي بنديم. حس داشتن ات داره من به سمت جلو هل ميده با وجود همه مشکلات و نگراني ها. با وجود ترس عميقي که دارم.

گفتم بهت که از هر چيز جديد ميترسم، مخصوصا الان که ترس هاي مختلف اعم از مادي و احساسي دور  برم رو فرا گرفته. اما عشقت مثل نوري هست که تو اين تاريکي ميدرخشه و اميدوارم ميکنه به جلو رفتن، به ادامه دادن.

دعا کن عشقم، دعا کن همه چي خوب پيش بره . سخته اما تموم ميشه . اما دعا کن سخت تر از ايني که هست نشه. خدا هميشه باهام بوده و هست . خدايا شکرت ، تا اينجاش هم که هستم اگر لطف تو نبود معلوم نبود الان کجا ها بودم . شکرت شکرت شکرت ...

 
نوشته شده در چهارشنبه بيست و چهارم دي 1393ساعت 2:37 توسط پژمان | نظر بدهيد

 

درخواست داشتن ات

ديشب همه چي خوب بود، درسته با يه کم ناراحتي شروع شد اما خوب شد، بهتر از اون چيزي که فکرش رو ميکردم.

و من در بدو ورود، محو زيبايي تو ...

و خاطره هاي که از آن ماند به جا ...

 

پ.ن چاقو خالي، مهندس کامپيوتر، تعداد س، جايزه ماني ...

 
نوشته شده در جمعه نوزدهم دي 1393ساعت 13:37 توسط پژمان | نظر بدهيد

 

دلبرکم

بگذار برات کتاب بخوانم
بنشين اينجا
کتاب را بگير توي دست‌هات
ورق بزن
دستم را دورت حلقه مي‌کنم
از بالاي شانه‌ات
کتاب
نفس مي‌کشم
لاي موهات
ورق بزن...

 
نوشته شده در دوشنبه هشتم دي 1393ساعت 23:3 توسط پژمان | نظر بدهيد

 

تو که نيستي زندگيمو زير پاي کي بريزم ... ؟

وقت? ن?ست?
دستهام چه سرگردان م?شود
لباسهام چه ب?مصرف
چه ب?هوده
آرامش قشنگ !
رد انگشتهات را
از کدام دگمه بگ?رم؟

 
نوشته شده در شنبه ششم دي 1393ساعت 13:18 توسط پژمان | يک نظر

 

زيبا

همين که ياد تو با منه زيباست
به عشقت نبض من ميزنه زيباست
نگاه  کن توي آيينه جادو ميشي
ببين تصوير تو عين يه روياست , ببين چه زيباست , ببين چه زيباست ؛ ...
يه  لحظتو به يه دنيا نمي دم
اگرچه فرصتي کوتاه باشه
مي خوام تا وقتي که زنده م عزيزم
دلم با عشق تو همراه باشه
سرت رو اگه رو شونم  ميزاري سکوت بينمونو دوست دارم
تو وقتي با مني راحت مي تونم تو هر شرايطي طاقت بيارم
يه  لحظتو به يه دنيا نمي دم
اگرچه فرصتي کوتاه باشه
مي خوام تا وقتي که زنده م عزيزم
دلم با عشق تو همراه باشه
همين که ياد تو با منه زيباست
به عشقت نبض من ميزنه زيباست
همين خوبه که تو باشي و دنيا , پر از انگيزه و دلبستگي شه
بدوني که تموم اونچه هستم توي وجود تو خلاصه ميشه

 

پ.ن مرسي بابت همه اين احساس هاي خوب، مرسي بابت اين دنياي زيبايي که برام ساختي، مرسي از اينکه کنارمي ...

 
نوشته شده در چهارشنبه سوم دي 1393ساعت 1:19 توسط پژمان | يک نظر

 

حس کوفتي

نميدونم چه مرگمه! همش فکر ميکنم عقبم! همش فکر ميکنم ديره. اين فکر داره ديوانم ميکنم.

از اينکه همش فکر ميکني بايد يه کاري کني اما نميکني.

از اينکه همش فکر ميکنم دارم وقتم رو الکي ميدم ميره ناراحتم.

تا حدودي هم همينجوره.

ايراد کار اينجاست که نميدونم بايد از کجا شروع کنم . هدف رو ميشناسم اما نقطه استارت ماجرا رو نميدونم کجاست.

دارم ديوانه ميشم با اين حس کوفتي که هر روش مياد و گند ميزنه به احوالاتم.

کاشکي يکي بود راهنماييم ميکرد. کاشکي يکي بود کمک ميکرد. دستم رو ميگرفت و ميبرد نقطه شروع و بهم ميگفت حالا تلاش کن. اون موقع نشون ميدادم آخر داستان به کجا ختم ميشه.

 

 
نوشته شده در جمعه هفتم آذر 1393ساعت 3:57 توسط پژمان | نظر بدهيد

 

تولد

همه جي داره مثل يه خواب پيش ميره

يه خواب شيرين، يه روياي دلنشين ...

تصورش هم رو هم نميکردم يه روزي به اين جا برسم، به اين نقطه که هستم.

هميشه اضطراب داشتم از فکر کردن به اين موضوعات، اما تو اينقدر دلنشين و دوست داشتني هستي که نميتونم به اين چيزها فکر نکنم. تو باعث تولد دوباره مني، اميدوارم يه تولد فرخنده اي باشه، چيزي که تا ابد فرا رسيدن اش رو با هم جشن بگيريم و از کنار هم بودن لذت ببريم ...


 
نوشته شده در پنجشنبه بيست و دوم آبان 1393ساعت 2:27 توسط پژمان | نظر بدهيد

 

ليلي

خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن. شيطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و ليلي گل است.

خدا گفت: سجده کن، زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شد؛ و کينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.

اما گفت: نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات.

شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند. عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.

دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامي ليلي را مي خواهد. بهانه بودنش تنها همين است.
مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد.

نام ليلي، رنج شيطان است. شيطان از انتشار ليلي مي ترسد.
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.

 
نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 1:23 توسط پژمان | نظر بدهيد

 

آرامش مطلق

باز من در حال شمارش ساعت ام!

با تو توي اين مدت خيلي چيزها تجربه کردم، خيلي خاطره ها داشتم، خاطراتي که شايد بايد کم کم 1 سال طول مي کشيد تا به وجود مي اومد، اما تو کمتر از 3 ماه همشون اتفاق افتاد. خاطراتي که تک تکشون تو خاطرم مي مونه. هر روز برام يه سورپرايز بود با يه خاطره قشنگ.

يکي ديگه از همين خاطره ها هم شايد ميتونم بگم تا چند ساعت ديگه قرار اتفاق بي افته. هميشه تو ذهنم، لذت تجربه يه همچين حسي رو مرور ميکردم و با اينکه تجربه اش نکردم اما براش لحظه شماري ميکردم. چون فکر ميکردم ميتونه يکي از فشنگ ترين دقايق عمر آدمي باشه.

حالا بازم بايد خودم رو مشغول کنم به کارهاي مسخره و مزخرف که فقط زمان بگذره، بگذره و برسيم به نقطه شروع و من از نقطه شروع استرس بگيرم براي نقطه پايان. اما اينبار نه! اينبار موضوع فرق ميکنه. اينبار داستان به گونه اي قراره پيش بره که من به آرامش مطلق برسم.

اميدوارم همونجوري باشه که فکرش رو ميکردم. با وجود تو مطمئنم که همونه.

 
نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393ساعت 22:40 توسط پژمان | نظر بدهيد




عشق

اگر صبح زودتر از من بيدار شدي
بوسم کن
اما اگر من زودتر بيدار شدم
بر سينه ات منتظر همان بوسه مي ميرم...

 
نوشته شده در شنبه بيست و ششم مهر 1393ساعت 23:5 توسط پژمان | يک نظر يک نظر

 

نگران نباش

نگران آينده تي دلشوره داري تو هر حالتي
نميدوني چي خوبه چي بد نميدوني چيکار بايد کرد
مسيرت از سنگ پر ميشه دلت يه وقتايي دلخور ميشه از اين و اون
اما بدون
که هرچي که بايد اتفاق بيفته ميفته يه روزي
نگران نباش
چون هرچي که بايد اتفاق بيفته ميفته يه روزي
نگران نباش

به خط هاي مستقيم مسيرت خيره شو و هيچوقت اسير پشت سر نشو
تو خاطره نرو
مثل باد از کنار آدما رد شو بزار پشت سرت بگن بهم اين ديوونه رو
بگن اين ديوونه رو

فقط تو خلوت بگو با خودت همش بگو
بگو هر سقوط يعني شروع پروازم
تموم دنيا اگه دست به دست هم بدن
سرراه تو يه سد باشن بــــــازم

هرچي که بايد اتفاق بيفته ميفته يه روزي
نگران نباش
چون هرچي که بايد اتفاق بيفته ميفته يه روزي
نگران نباش

 
نوشته شده در شنبه بيست و ششم مهر 1393ساعت 14:50 توسط پژمان | يک نظر يک نظر



بانوي من

من اما
برا? تو
کلمه کم م?آورم
بانو? من !
شعر بلد ن?ستم.
وقت? آمد? با چشمهام م?گو?م...

 
نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 4:35 توسط پژمان | نظر بدهيد نظر بدهيد




بيدارم نکن

ه?چوقت ا?نهمه
از خواب? که م?ب?نم
خوشبخت نبودهام
ب?دارم نکن
زخم دلم
از نبودنت سر باز م?کند
نارنج? پا??ز !
بگذار در ا?ن رو?ا نفس بکشم
بگذار در ا?ن رنگها بال بزنم
ب?دارم نکن

 
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 20:59 توسط پژمان | يک نظر يک نظر

 

مرسي

مرسي که هستي
و هستي را رنگ مي‌‌آميزي
هيچ چيز از تو نمي‌خواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو...
نه،
راه نرو
مي‌ترسم پلک بزنم
ديگر نباشي...

 
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 14:14 توسط پژمان | يک نظر يک نظر

 

شيرين

روزها از پي هم مي آيند و خوشبختي لحظه به لحظه به ما نزديک تر ميشه

وقتي بر ميگردي به عقب نگاه ميکني ميبيني که واقعا اين همه صبر بي فايده نبوده

و ايمان مياري به جمله "گر صبر کني ز غوره حلوا سازي"

و چه حلوايي شيرين از تو و اين لحظات ...

 
نوشته شده در يکشنبه سيزدهم مهر 1393ساعت 1:28 توسط پژمان | نظر بدهيد نظر بدهيد




باورنکردني

اصلا باورم نميشه

گاهي اوقات که به اين رابطه فکر ميکنم ناخودآگاه اينقدر ذوق ميکنم و خوشحال ميشم که نميتونم خودمو و احساسم و اين همه جريان آدرنالين رو کنترل کنم. دوست دارم تو اون لحظه فرياد بزنم و بگم خدارو شکر، خداروشکر بابت اين هديه زيبا، بابت اين اتفاق فرخنده، بايت اين احساس لذت بخش... واقعا نه تصور اش رو ميکردم نه به ذهنم خطور ميکرد که اين حجم از خوشي اينجوري سرازير شه تو زندگيم، تو زندگي که آرزوم توش يه کم خوشي و آرامش بود. مثل بيابون برهوتي که در آرزوي چند قطره آب ه، اما با بارون رويايي مواجه ميشه که شايد امکانش بر اساس اون موقعيت اش اصلا نبود اما، اما و باز هم اما نميشه هيچ وقت معحزه رو ناديده گرفت. بارها و بارها اومدم اينجا و اعتراف کردم که من به خدا اعتقاد دارم، من به کسي که باعث به وجود اومدن اين قلب پاک شده اعتقاد دارم، من به کسي باعث اتفاق هاي خوش زندگي هر چند با تاخير، هر چند ناچيز، هر چند .... من به اين اتفاق به اون موجي که باعث شد اين اتفاق خوب بي افته اعتقاد دارم و هميشه شکر کردم در همه حال در هر موقعيتي، چه اون موقع که غمگين بودم، چه اون موقع که دلشکسته بود، چه اون موقع که از وجود اين همه نعمت هيجان زده بود و ... در همه حال شکر کردم و ميکنم و الان هم از همون لحظه هاست که بايد و بايد و بايد به خاطر اين لحظه که درش هستم خدا رو شکر کنم.

خدايا شکرت، خدايا، صدامو ميشنوي، شکرت. به وجودت پاکت اعتقاد داشته و دارم و خواهم داشت. ميدونم که فراموشم نکردي و نميکني، کمک ام کن بتونيم زندگي رو اون جور که تو ميخواي پيش ببرم و ميدونم که تو هم جز شادي براي هيچ يک از بنده هاي خوبت نميخواي، پس شکرت و راضي ام به رضات.

 

پ.ن اينقدر هيجان زدم که هر بار به فکرت مي افتم که تو اين اتفاق دلچسب زندگيم واقعيت داري چنان ذوقي ميکنم که حد  حساب نداره  :)

 
نوشته شده در دوشنبه سي و يکم شهريور 1393ساعت 2:36 توسط پژمان | يک نظر

 

روزهاي خوب

و همچنان روزهاي خوب در پي يکدگير روانه اند، خداي را شکر ...

 
نوشته شده در پنجشنبه بيست و هفتم شهريور 1393ساعت 14:27 توسط پژمان | يک نظر

 

23 شهريور 1393

ساعت نزديک به 4 . به دشت خوابم مياد اما از هيجان نمي تونم بخوابم. امروز شايد ميشه گفت بهترين روز اين چند وقت بود. باور نکردني بود و رويايي، تک تک لحظات اش رو ميشد به خاطر سپرد و از لحظه لحظه اش لذت برد. بايد دست رو به آسمون برد و از خدا به خاطر اينکه تورو سر راه من قرار داد تشکر کرد و ازش سپاسگذار بود.

خيلي کم پيش مياد که کسي وارد زندگيت بشه که مثل خودت باشه و تو اکثر موارد مثل تو فکر کنه و تورو همراهي کنه و خوشحالم از اينکه تو تا حدود خيلي زيادي شبيه به خود مني. بعد از خدا هم بايد از تو تشکر کنم که برام بهترين روز ساختي، از وجود نازنين ات تا تموم خاطراتي که باعث شد امروز تو ذهنمون هک بشه .

امروز مورخ 23 شهروور 1393 يکي از بهترين روزهاي عمرم تا ابد تو خاطرم خواهد موند.

راستي، يادت نره يه نفر اينجا نشسته و خاطرات و مرور ميکنه و براي ديدن دوباره لحظه شماري ميکنه و عحيب دلتنگته.

 
نوشته شده در دوشنبه بيست و چهارم شهريور 1393ساعت 3:52 توسط پژمان | نظر بدهيد

 

يعني ميشه؟

ساعت 5 صبح. فقط چند ساعت ديگه مونده تا ببينمت، شاد بهتره بگم همش 12 ساعت ديگه. با احساسات تمام دارم براش لحظه شماري ميکنم. خيلي عجيب بود دوره آشنايي ما. کوتاه اما به قدري سريع بود که احساس ميکنم الان ماه هاست که ميشناسمت، ماهاست که کنارمي ... اينقدر برام دوريت سخت شده، اينقدر تحمل ام از نديدنت تاق شده که حد نداره.

نميدونم بايد بترسم يا خوشحال باشم. آدم ترسويي هستم اين رو خودم بهش اعتقاد دارم، چيزهايي ارزشمندي که تو زندگيم به دست مي آرم هميشه ترس از دست دادنشون آزارم ميده. دوست ندارم اينطوري باشه . البته هم خوبه هم بد خوب از اين بابت که باعث ميشه که بهتر رفتار کنم و مراقب خيلي چيزها باشم و بد از اين بابت که فکر از دست دادنش هم دردآوره چه برسه به خودش.

الان کمتر از 12 ساعت ديگه تو رو ميبينم و ميتونم باز دوباره پرشم ازت، پرشم از لحظات ناب با تو بودم از عطرت که هميشه ديوونم کرده و ميکنه. ميشه زمان کند بگذره ؟ ميشه وقت رفتن نرسه ؟ از خداحافظي ها متنفرم. از ندين ها، از نبودن ها، از همه "ن" هايي که مياد اول تمام شدني ها و به نشدني ها تبديلشون ميکنه، متنفرم.

ميدونم رابطه ما پيشرفت ميکنه و ما روزهاي بهتر و در مواردي هم سخت پيش رو داريم و اميدوارم در هر 2 حالت اين تو باشي که کنارمي و همراهمي. همراه تمامي لحظات زندگي. اميدوارم که به اين نتيجه برسم که اون نيمه گمشدم که ساليان سال دنبالش گشتم تو بوده باشي.

مثل هميشه منتظرتم، مثل هميشه با دلي سرشار از ذوق مرگي از لحظه ديدنت و با قلبي پر از دوست داشتن هاي ناب. زود بيا، زوده زود ...

 
نوشته شده در يکشنبه بيست و سوم شهريور 1393ساعت 5:7 توسط پژمان | يک نظر




عطر تنت

ساعت 3.5 ...

رفتيم که مثلا با هم بخوابيم! يا در واقعيت تو بخوابي و من بمونم با فکرت و يادت و بوي عطر تنت ...

باورت نميشه تو سينما مي اومدم نزديک ميشدم بهت تا بوت کنم، دوست داشتم تو اين چند روزي که بين ديدارهامونه بتونم بوت رو به خاطرم بپسارم، هر چي بتونم بيشتر وقتي دلتنگت ميشم، تجسم ات کنم رو دوست دارم. اون موقع حس ميکنم کنارمي، کافيه که فقط چشمهامو ببندم و اکشن ...

با اون خنده هاي زيبا با اون چشمهاي رويايي و با اون عطري که هوش از سر آدم ميبره و ... جلوم ظاهر ميشي و من از اينکه هنوز کنارمي ناخودآگاه دلتنگي هامو فراموش ميکنم و ته دلم از وجودت قنج ميره و قند تو دلم آب ميشه و پيش خودم ميگم، خدارو شکر! خدارو شکر که هستي. تو کسي بودي که ارزش صبر کردن تو اين همه سال رو داشتي. حتي زمان هاي بيشتري هم قرار بود طول بکشه، اگر مي دونستم اين تويي که قراره وارد زندگيم بشي بازم صبر ميکردم.

يعد لحظاتي رو با اين فکر سر ميکنم تا کم کم دوباره وارد واقعيت بشم و جاي خاليتو حس کنم و اون موقع حالم گرفته شده که اي بابا بايد صبر کنم براي ديدن اش . 2 روز ! 2 روز بايد صبر کن . 2 روزي که ديگه مثل قديم 2 ساعت نيست . 2 سال ه.

اما باز پيش خودم تکرار ميکنم که پژمان خوشحال باش . خوشحال باش که کنارته، خوشحال باش که خوشحالش ميکتي، خوشحال باش که با هم خوب هستيد، خوشحال باش که براي هم مهم ايد، خوشحال باش که دوست داريد هم ديگه رو و خوشحال باش که زندگيتون با هم پيوند خورده.

و من خوشحال ميشم و سعي ميکنم خودم رو کنترل کنم هر چند که کنترل اش سخته.

حالا هم باز بايد 2 روز بگذره تا بتونم لمست کنم، تا بتونيم فاصله هارو به صفر برسونم ... هر چند طبق معمول سخت اما اميدوارم که زود بگذره. دعا ميکنم که اين 2 روز قد چند ساعت و اون چند ساعت ديدارمون قد چند سال بگذره.

 

 

 
نوشته شده در جمعه بيست و يکم شهريور 1393ساعت 3:31 توسط پژمان | يک نظر

 

مدار بي قراري

آخر دنيا همين جاست
دير يا زود دير ميشه
هر چي کابوس ديده بوديم
دير يا زود تعبير ميشه
فکر باختنت منو با دلهره درگير کرده
زودتر از گذر عمر منو اين غم پير کرده
زندگيم روي مدار بي قراري سپري شد
اين طواف بي هياهو قصه ي در به دري شد
راه برگشتن ندارم
به جنون کشيده کارم
اي همه دارو ندارم
تورو دارم يا ندارم
زندگيم روي مدار
اين طواف بي هياهو
زندگيم روي مدار
بي قراري

...

 
نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهريور 1393ساعت 4:38 توسط پژمان | نظر بدهيد

 

چشم تو

ميشه با ستاره هاي چشم تو       مغرب نو مشرق نو بر پا کرد

 

 
نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهريور 1393ساعت 4:30 توسط پژمان | يک نظر

 

ثانيه ها ...

ساعت نزديک به 4 صبح. بعد از 2 ساعت بي وقفه حرف زدن باهات الان اينجام و برات از دلتنگي هام  مينويسيم. چقدر ميتونم برات بگم دلتنگتم، دلتنگتم، دلتنگتم، .... تکراري ميشم برات، فکر ميکنم معني واقعي دلتنگي با اين همه گفتن از بين ميره. اما چه کنم! چند سال مثل يه آتشفشان خاموش بودم ديگه نمي تونم حس خوب عاشقي رو پنهان کنم، ديگه ناخودآگاه فوران ميکنم هر بار، چيزي هم جز سوختن نصيبم نميشه.

هر بار اين حس از وقت ديدنت شروع ميشه و تا ابد ادامه پيدا ميکنه. ميدوني راستش حتي وقتي ميبينم ات بازم دلتنگتم، دلتنگ رفتن ات، دلتنگ نبودنت، دلتنگ اون دستهات، نگاه هاي نافذ و گيرا... وقتي اون جوري نگام ميکني دنيا رو بهم ميدي و دروغ نگم از اون نگاه هم خجالت ميکشم، طاقت زل زدن تو اون چشمها رو ندارم، کم ميارم گاهي جلوي اون نگاه هات... اينقدر دوستشون دارم که دلم ميخواد دکمه Pause ي بود و من ميزدم و تا ابد براي خودم تو اون حالت نگه اشون ميداشتم. وقتي دست هاتو تو دست هام دارم ، وقتي کنارتم و دستم رو دورت حلقه ميکنم ميخوام تو همون حالت دنيا به پايان برسه، ميخوام همه چي با تو شروع شه و به تو ختم شه. مي خوام کنار تو آروم بگيرم اما ساعت، اين ساعت لعنتي براش هيچ چي مهم نيست، نه دلتنگي هاي من، نه نگاه هاي تو، نه هيچ چي ديگه اي. هر چي دلت ميخواد يواش تر بره لج ميکنه و تند تر ميره. کم کم دارم از هر همه ساعت هاي دنيا متنفر ميشم.

اما هيچ چاره اي نيست بايد تحمل کنم اين حس رو. عاشقي آميزه اي از درد و خوشي ه. درداش لحظات دور از تو بودن و خوشيش حس با تو بودن.

امروز فاصلمون خيلي ناچيز بود، دوست داشتم ميون اون همه جمعيت تو آغوش بکشمت و ببوسمت. داشتم منفجر ميشدم از اون همه حس دوست داشتن که داشت از تو مثل اسيد ميخورد وجودمو. نتونستم، نشد.

کو تا پنجشنبه ! 62 ساعت ديگه، 3720 دقيقه ديگه، 223200 ثانيه ديگه و من ميشمرم ثانيه هارو براي روز ديدارت ... 223199 ثانيه ، 223198 ثانيه ... زود بيا خوب ؟ نذار دلتنگيم که گاهي تبديل به بغض ميشه به گريه تبديل بشه . زود بيا عزيزم، زود بيا ...

 
نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهريور 1393ساعت 4:21 توسط پژمان | نظر بدهيد

 

مرد

مـــــرد که باشي
وقتي دست زنـي را عـــــــــاشقانه مي گيري
تازه مي فهمي مــرد بودن را بايد
ميـانِ دستـــانِ ظـــريف زن احساس کرد

 
نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهريور 1393ساعت 2:23 توسط پژمان | يک نظر

 

حس

برام هيچ حسي شبيه تو نيست
کنار تو درگير آرامشم
همين از تمام جهان کافيه
همين که کنارت نفس ميکشم

برام هيچ حسي شبيه تو نيست
تو پايان هر جستجوي مني
تماشاي تو عين آرامشه
تو زيباترين آرزوي مني

 

پ.ن واقعا عحيبه تو اين وقت کم اين همه احساس بينمون، ترس از از بين رفتن اش از همين الان گريبان گيرم شده. اميدوارم هميشه همينطور باشيم . اميدوارم کاري نکنيم که روزهاي بدي رو ببينيم. اميدوارم، فقط همين.

 
نوشته شده در يکشنبه شانزدهم شهريور 1393ساعت 2:40 توسط پژمان | يک نظر

 

عاشقتم، بذار بگن ...

ميخوام ديوونه باشم اصن اونکه هيچي ندونه باشم
اما تا دنيا دنياست باهات اونکه ميمونه باشم..

تاب ميزنه موهات
مثله آب ميون ِ رود
عاشـقتم بزار بگن
فلاني ديوونه بود

...

 
نوشته شده در شنبه پانزدهم شهريور 1393ساعت 23:30 توسط پژمان | نظر بدهيد




گذشته

وقتي به گذشته نگاه ميکني و ميبيني چه کسايي برات تو زندگيت اهميت داشتن، دوست داري بالابياري به همه تفکراتت که باعث شدن از وقتي که براشون هدر کردي عذاب وجدان بگيري ...

 
نوشته شده در يکشنبه نهم شهريور 1393ساعت 5:48 توسط پژمان | 2 نظر 2 نظر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن 1393ساعت 10:27  توسط islet  |